RSS  | خانه | شناسنامه | پست الکترونیک | پارسی بلاگ | یــــاهـو
اوقات شرعی

پیاده رو خاطرات

+ بی‏وتن (شنبه 29/4/1387 ساعت 8:32 عصر)

داستان بیوتن (بی‏وطن) نوشته امیرخانی را باید اوج کارهای چند سال اخیر وی دانست. امیرخانی سال‏ها پیش سفری به آمریکا کرد و آن طور که شنیده‏ام در آنجا ماشینی کرایه کرد و دورتادور آمریکا را گشت. اکنون بی‏وتن را باید ماحصل این سفر دانست. اگرچه بعد ازین سفر وی کتاب نشت نشا (فرار مغزها) را نوشت و دیدگاه‏های خود را درباره علل مهاجرت متخصصان بیان کرد اما در بی‏وتن درباره خودش و آمریکا صحبت کرد، موضع شخصی و نهایی‏اش درباره آمریکا.


امیرخانی فارغ‏التحصیل مدرسه علامه حلی (استعدادهای درخشان) و دانشگاه شریف است،‏ بنابراین خودبخود مهمترین بازی زندگی‏اش چیزی نیست جز بازی آمریکا یا ایران. بیشتر فارغ‏التحصیلان این مراکز مهاجرت می‏کنند و آنها هم که نمی‏کنند اغلب مجبور بوده‏اند به تصمیم‏گیری دشواری در این باره دست بزنند بنابراین عجیب نیست وقتی دریابیم ایدئولوژی شخصی امیرخانی در نسبت با آمریکا تعریف می‏شود. با این وجود می‏خواهم نقدهایی را بر نوع برخورد وی با جامعه آمریکا وارد کنم. معتقدم نویسنده با یک پیشداوری وارد آمریکا می‏شود، با حرکاتی نادرست تضاد مذهبی خود با آمریکا را به پیش می‏برد و نهایتا دچار سرنوشت نادرستی در آمریکا می‏شود.


نویسنده خود را در ایران در مقابل دولت احساس می‏کند. آقای «گاورمنت» که نماینده دولت در این داستان است توسط امیرخانی به لجن کشیده می‏شود، وی شخصی است که دنبال تخریب قبور شهداست، چشمش دنبال ناموس مردم است (اگر دوست دختر ارمیا را بتوانیم ناموس وی به حساب بیاوریم)، ناخن‏های چرکی دارد و در آمریکا دائم دنبال ناخن‏گیر است. از اساس بگویم که تاریخ سوءاستفاده از احساسات مخاطب برای لجن‏مال کردن نماینده یک طیف فکری یا یک نهاد بزرگ گذشته است. آیا در نظر امیرخانی دولت فی‏نفسه در ایران مولود نامشروع است یا وی تنها با بعضی دولت‏ها مشکل دارد؟ تردیدی نیست که فاصله نهاد دولت با افراد از جبه برگشته‏ای مثل ارمیا می‏تواند زیاد باشد اما نه تنها دوران آنتی‏دولتیسم در دنیا به پایان رسیده (تا جایی که حتی بانک جهانی از نقش متعادل دولت در اقتصاد دفاع می‏کند)، بلکه پیوند اصولگرایی ارمیا با لیبرالیسم ضد دولتی او خیلی نچسب بنظر می‏رسد.


ارمیا آمریکا را متشکل از مراکز فساد، پول‏پرستی، سرگرمی و دادگاه می‏بیند و برخوردش با هر یک ازین نهادها نیز بسختی قابل درک است. ارمیا ظاهرا برای دیدن یک دختر مذهبی ایرانی با کاباره می‏رود و آن دختر رقاصه آنجا از آب در‏می‏آید! وقتی در آنجا سر میزش مشروب می‏گذارند میزش را عوض می‏کند! وقت نماز که می‏گذرد روی چوب پنبه‏های کف سالن رقص نماز می‏خواند! و آخرش هم مثل لابد قیصر گیلاس شراب را توی دستش خورد می‏کند!! مساله اینجاست که گویی وی کودکانه می‏خواهد مخالفت خود را به دل مرکز فساد ببرد. این در حالی است که برخورد اسلام اینچنین نیست. تا جایی که من می‏فهمم برخورد اسلامی این است که یا آنجا نروی یا اگر رفتی کلا کافه را بهم بریزی. بطور کلی ارمیا دچار تناقض در عمل و ایدئولوژی است و خواننده تنها می‏ـواند به ارمیا بشکل یک آدم مجهول که واکنش‏هایش پیش‏بینی‏ناپذیر است نگاه کند. ارمیا در آمریکا تلاش می‏کند نقش بهلول را بازی کند و آخرش هم بدون اینکه مقاومتی از خود نشان بدهد تسلیم مرگ می‏شود. اما بگمان من این مرگ شهادت حسین گونه نیست. وقتی در گوشه‏ای از زمین اسلام حاکم است مسلمانی فنا شدن زیر چرخ‏دنده‏های نظام‏های طاغوتی نیست،‏ اگر هم اسلام در هیچ جا حاکم نباشد باز مسلمانی چنین نیست.


  • نویسنده: فرزان حدادی

  • نظرات دیگران ( )

  • + بر علیه شهر (جمعه 21/4/1387 ساعت 7:19 عصر)

    فرهنگ جامعه بشری مشحون از ادبیات ضد شهری است. از دیرباز همواره روستاها مظهر آرامش و زندگی واقعی دانسته شده در حالی که مردمان شهرها مردمی گرفتار فساد، مصرف‏زده، رفاه‏طلب، غیرمولد و اخیرا ماشین‏زده نام گرفته‏اند. بیشتر مکاتب بشری یا بطور کلی شهرنشینی را منفی تلقی کرده‏اند یا دست‏کم خواستار توقف سطح فعلی شهرنشینی شده‏اند. با این وجود اسلام رویه کاملا متفاوتی را در ابتدای ظهور خود در پیش گرفت. پیامبر هنگامی که در مدینه مستقر شد و حکومت اسلامی تشکیل داد پذیرای اعراب از سرتاسر شبه جزیره که برای اسلام آوردن و بیعت با او می‏آمدند شد. در این هنگام ایشان اعراب بادیه نشینی که اسلام می‏آوردند را ملزم می‏کرد به شهر مدینه کوچ کنند و در آن سکنی گزینند. در میان معارف اسلامی نیز تاکید بر شهرنشینی و دوری از زندگی روستایی که جاهلانه نامیده شده است همواره به چشم می‏خورد. علی‏رغم تمام برنامه‏ریزی‏ها و شعارها بر علیه گسترش شهرها اما گویی در طول تاریخ بشری هیچ نیرویی را یارای متوقف ساختن گسترش شهرها نبوده است. در برخی جاها سرعت رشد بیشتر و برخی جاها کمتر است. بدون استثنا، شهرهای ممالک جهان سومی با سرعت سرسام‏آوری رشد می‏کنند چرا که اقتصاد این کشورها نیز معمولا نرخ رشد بالایی دارد.


    از دیدگاه اقتصادی شهرنشینی بازدهی امکانات زیستی را بالا می‏برد. مصرف انبوه و متراکم در یک مکان امکان بیشتری برای توزیع بهتر و با هزینه کمتر ایجاد می‏کند. اما مهمترین امتیاز زندگی شهری امکان بیشتر برای مبادله اطلاعات است. اطلاعات و ارتباطات میان انسان‏ها کلید نهایی برای انتقال تجارب و یافته‏ها میان افراد و موجب بهبود جهشی امور است. بنابراین انسان شهری از آنجا که بطور طبیعی امکان ارتباط‏گیری با انبوهی از انسان‏های متفاوت را دارد بر سر گنجی بی‏پایان نشسته است که بازدهی کار و زندگی وی را مافوق تصور فرد روستایی گسترش می‏دهد. علم،‏ هنر، فلسفه،‏ دین و صنعت و خلاصه بیشتر دستاوردهای مهم بشری از شهرها سرچشمه گرفته‏اند و تاریخ تمدن را در هر منطقه‏ای با قدمت اولین شهرهای آن اندازه می‏گیرند. روستاها تنها متکفل اساسی‏ترین و سطح‏ پایین ترین نیازمندی‏های مردم یعنی غذا هستند در حالی که سایر ملزومات زندگی عمدتا در شهرها بدست می‏آید، جایی که تراکم انواع نیروی کار پربازده و متخصص وجود دارد.


    امروزه گسترش حمل و نقل و ارتباطات به روستاییان اجازه داده است که در نزدیکترین شهرها ساکن شوند بدون اینکه دست از زمین کشاورزی خود بشویند. تعداد روستاها دائما رو به کاستی است و در طول جاده‏ها فراوان می‏توان روستاهایی را دید که دیگر تنها چند پیرمرد و پیرزن در آن زندگی می‏کنند،‏ جوان‏ها رفته‏اند و دیگر بازنمی‏گردند. کشاورزی مکانیزه می‏شود و شاید در آینده روبات محور هم بشودو در آن صورت سیر شهرنشینی در دنیا که دائما روبه فزونی دارد به عدد کامل خواهد رسید. مسلما این خبر خوبی برای کسانی است که در آینده در روستاها زندگی نخواهند کرد.


  • نویسنده: فرزان حدادی

  • نظرات دیگران ( )

  • + نظامی‏گری در علم (یکشنبه 16/4/1387 ساعت 8:22 عصر)


    در رشته تحصیلی ما هر کس می‏بایست موضع خود را نسبت به نظامی‏گری روشن کند. بسیاری افراد عادتا نسبت به کاربردهای نظامی علم بدبین هستند و ترجیح می‏دهند خود را از همکاری با نهادهای نظامی کنار بکشند. با این وجود بسیاری از همین دانشجویان وقتی برای ادامه تحصیل به آمریکا می‏روند کاملا محتمل است که در پروژه‏های نظامی آمریکا مشغول شوند. تا حدودی مساله به تبلیغات بازمی‏گردد اما من در اینجا می‏خواهم در سطح عمیق‏تری به موضوع بپردازم.


    یک طرز فکر موجود در میان ملل جهان سومی و همچنین جناح‏های رادیکال غرب (ضد جنگ‏ها، چپ‏ها، سبزها) وجود دارد که می‏گوید رقابت تسلیحاتی چیز بیهوده‏ای است. شاه‏بیت طرح‏شان این است که کشورها اگر چند درصد از بودجه دفاعی‏شان بکاهند فقر و گرسنگی از جهان رخت برمی‏بندد. اما من مطمئن نیستم. در مقابل استدلال طرفداران نظامی‏گری این است که خرج شدن پول‏ها در تحقیقات علمی نظامی بعنوان یک نتیجه فرعی باعث پیشرفت علم بطور کلی و افزایش رفاه بشری خواهد شد. مثال‏ها هم فراوانند مثل اینترنت که یک شبکه دفاع هسته‏ای بود، بطور کلی اکثر فناوری‏ها ابتدا در میدان جنگ مورد استفاده قرار گرفتند و سپس کاربردهای شهری پیدا کردند.


    در کشور ما استدلال بنفع کاربردهای نظامی علم با توجه به قرار داشتن زیر رگبار تهدیدهای نظامی و اقتصادی قوی است اما چنین استدلالی بسرعت رنگی ایدئولوژیک بخود می‏گیرد و شاید همین باعث می‏شود بسیاری از افراد که همسنخی ایدئولوژیک با حکومت ندارند خودبخود نسبت به فناوری نظامی نیز بدبین شوند. اگر استدلال شود که ما چون مورد تهدید آمریکا هستیم باید در زمینه فناوری نظامی پیشرفت کنیم ممکن است جواب بدهند که اصلا چرا ما باید کاری کنیم که با آمریکا مشکل پیدا کنیم؟ اما بنظر من می‏بایست موضوع را در یک چارچوب بزرگتر تاریخی قرار داد. دشمنی آمریکا با ما شاید برای ما نعمتی باشد. دشمنی شکم‏سیر که در عین داشتن ابهت بسیار بلحاظ اشتباهات محاسبه قادر به وارد آوردن ضربه جدی نیست اما صرف گارد دشمنی که با ما گرفته حیثیت بین‏المللی ایران را افزایش داده و آنرا در تراز قدرتی منطقه‏ای یا بالاتر از آن قرار داده است. هیجان ناپیدایی که از بیم مورد حمله قرار گرفتن از سوی بزرگترین قدرت نظامی جهان در ایران در یک ده اخیر برانگیخته شده است ما را وادار کرده است چشم به افق‏هایی بلند بدوزیم چرا که هر چه دشمن بزرگتر باشد آمادگی ما نیز لاجرم باید بیشتر باشد. اگر آمریکا دشمن ما نبود هرگز بفکر ایجاد یک برنامه گسترده هسته‏ای نمی‏افتادیم، هرگز بدنبال تحقیقات سلول‏های بنیادی نمی‏رفتیم، اگر خطر تحریم نبود اصلاحات اقتصادی با این سرعت و با این حجم از همدلی مردم و مسئولان جریان نمی‏یافت ....


    برای کسانی که این استدلال در سودمند بودن تحریم‏ها و تهدیدهای نظامی را قبول ندارند یک مثال تاریخی جالب توجه خواهد بود. تمدن بزرگ اسلامی که تقریبا یک سوم بخش‏های شناخته شده عالم در آن روز را در سیطره خود داشت با هجوم اقوام مغول نابود شد و امروز انحطاط تاریخی ما و عقب‏افتادگی ما از قافله پیشرفت بشری را متفقا به هجوم مغول نسبت می‏دهیم. مدت‏ها برای من سوال بود که چرا سرزمین‏های وسیع اسلامی مثل علف خشک زیر پای مغول خرد و نابود شد؟ چرا درست زمانی که سعدی می‏گفت «در آن ساعت که ما وقت خوش بود ..... بسال ششصد و پنجاه و شش بود» درست همان موقع سپاه مغول دیواره‏های بغداد را می‏کوبید که پایتخت جهان اسلام بود؟ جوابش این است که «سپاه مغول یک هنگ کامل از مهندسین چینی بهمراه داشت که در امر بکارگیری سلاح‏های آتشین برای شکستن برج و باروی شهرها صاحب تخصص بودند» (تکنولوژی در تمدن جهان: آرنولد پیسی). آنها نوعی اولیه از سلاح مخوف آینده «توپ آتش افکن» در اختیار داشتند. نتیجه کاملا ویرانگر بود. یک تمدن هفتصد ساله برای مدت دست کم هفتصد سال آینده پوسید و نابود شد. اگر اسلام برایتان مهم است بگویم اسلام ضربه خورد. مساله اساسی این بود که مسلمانان تا بحال سلاح آتشین ندیده بودند، اگر دیده بودند بالاخره صد سال دویست سال بعد آنرا می‏ساختند. اما امپراطوری چین متاسفانه یا خوشبختانه بسیار در طول تاریخ نجیب بوده است. گزارشی از یورش آنها به سرحدات شرقی تمدن اسلامی نداریم. مسلمانان نیز چندان به حرکت بدانسو تمایل نشان ندادند. نتیجه یک غافلگیری تاریخی بود.


  • نویسنده: فرزان حدادی

  • نظرات دیگران ( )

  • + سیاست منطقه‏ای (شنبه 8/4/1387 ساعت 8:26 عصر)

    در سال‏های اخیر در اطراف مرزهای ایران اتفاقات مهمی بوقوع پیوسته است و این اتفاقات تاثیرات مهمی بر فضای سیاسی ایران نیز داشته است. اگر بخواهیم درک روشن‏تری از فضای سیاسی ایران داشته باشیم بخشی از آن شامل تاثیرپذیری از محیط سیاسی منطقه‏ای و گاهی جهانی است که ناچار از بررسی آن خواهیم بود.


    عمیق‏ترین تاثیرپذیری سیاسی ایران از شکلگیری یک نظام سیاسی جدید در عراق بوده است. نظام سیاسی کنونی عراق را می‏توان نوعی دولت سکولار زیر سایه مرجعیت دینی دانست. به این معنی که اگرچه بدلیل سلطه بی‏چون‏وچرای ارتش آمریکا بر عراق، نیروهای دینی در عراق موفق به ایجاد یک جمهوری اسلامی دیگر با نظارت ولی فقیه نشدند (و شاید برای آن مقدارش حتی آمادگی هم نداشتند) ، اما قدرت بی‏بدیل مرجعیت شیعه خصوصا آیت الله سیستانی عملا دولت را به زیرمجموعه‏ای از مرجعیت نجف تبدیل کرد. نمونه این تسلط مراجع بر دولت عراق در استمداد ضمنی دولت عراق از مراجع برای پشتیبانی از دولت در رد توافقنامه امنیتی با آمریکا بود. جایی که آیت الله سیستانی سخنی بگوید حتی از جرج بوش هم کاری ساخته نیست. متعاقب شکل‏گیری این نظام سیاسی در عراق مرجعیت در ایران نیز بعنوان نهادی سیاسی رو به احیاء می‏رود. بارزترین نشانه محیط جدید سیاسی، داستان کاندیداتوری لاریجانی از قم بدرخواست علما و سپس ریاست وی بر مجلس بود. اگرچه در قانون اساسی ایران نظارت مراجع بر حکومت از طریق ولایت فقیه تضمین شده است اما در سال‏های گذشته دخالت سایر مراجع در سیاست امری کم‏اهمیت بود که بتدریج در حال پررنگ شدن است. این مساله ممکن است در بلند مدت روندی تقابلی میان دین حکومتی و دین غیر حکومتی ایجاد کند که چالش دائمی سیاسی در ایران بوده است، دوباره ممکن است دین از حکومت جدا شود. البته چه بسا چنین تقابلی تا حدودی اجتناب ناپذیر باشد. وقوع انقلاب اسلامی که وجه مشخصه آن اتحاد دین و سیاست بود را باید مرهون وجود شخصیتی مانند امام خمینی بدانیم که جامع وجه دینی و سیاسی بود اما بتدریج با به تاریخ پیوستن مردان انقلاب حفظ این ویژگی در نظام سیاسی دشوار خواهد شد. مراجع حوزه معمولا فاقد کفایت درجه اول سیاسی برای اداره امور خواهند بود و مردان سیاست هم بتدریج در امر سیاست تخصص خواهند یافت. همین حالا می‏توان نشانه‏های این موضوع را در کاهش شدید تعداد روحانیون در امور سیاسی (مخصوصا ریاست جمهوری، ریاست مجلس و ...) مشاهده کرد و بنظر می‏رسد این جریانات ادامه داشته باشند.


  • نویسنده: فرزان حدادی

  • نظرات دیگران ( )

  • + پدیده پالیزدار (جمعه 31/3/1387 ساعت 6:52 عصر)

    واکنش نهادهای قضایی به افشاگری‏های پالیزدار بسیار گسترده بوده است انگار که کشور با کودتا مواجه شده است. اما باید دانست که ایجاد محدودیت در اطلاع‏رسانی هرگز راهکار موفقی نیست و این غولی است که از شیشه بیرون آمده است و آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟ اصلا مگر فکر می‏کنید چرا مردم به امثال ناطق رای ندادند و به امثال احمدی‏نژاد رای دادند؟ آیا توبه کردند یا اینکه این رویه ثابت آنها بوده است؟ آیا غیر ازین بود که مردم از روابط ناسالم اقتصادی که در درون سیستم رسوب کرده و ساختاری شده است ناراضی بودند؟ آسان است که فردی را که افشاگری می‏کند به جرم دروغگویی محاکمه کنید اما این کار سوءظن مردم را تبدیل به یقین خواهد کرد. صاحب منصب بودن به معنی تحمل نگاه سنگین جامعه بر جزئیات زندگی است نه اینکه صاحب منصبان انتظار داشته باشند از آنها در برابر تمام سوال‏ها حفاظت قانونی بعمل آید. بالاخره کی باید سوالات جامعه درباره هاشمی، درباره واعظ طبسی و بسیاری دیگر پاسخ داده شود؟ کار به جایی رسیده است که نماینده مجلس را به جرم افشای مدارک محرمانه مورد محاکمه قرار می‏دهند!


    البته من با اظهارات و تعبیرات پالیزدار موافق نیستم. من از حرف‏هایی که زده شده بی‏اطلاع نبودم ولی فکر می‏کنم مسایل به این سادگی‏ها هم نیست. مثلا درباره رابطه لاستیک دنا و آیت الله یزدی. من سال‏ها قبل با یکی از اساتید اصلاح طلب دانشکده‏مان بحثی طولانی درباره مفاسد مقامات حکومتی داشتم و اطلاعات زیادی کسب کردم. این موضوع البته مربوط به سال 80 می‏شود. ایشان در این رابطه گفت که معمولا موسسات خیریه یکی از افراد مشهور را به عضویت هیات مدیره خود در‏می‏آورند و ظاهرا عضویت یزدی در هیات مدیره لاستیک دنا ازین جهت است و ایشان نفع شخصی ازین کار نمی‏برند. البته این حرف از این استاد قابل قبول بود چرا که از معدود مواردی بود که ایشان بر بی‏گناهی کسی صحه می‏گذاشت!


    دوست داشتم کشور ما جایی بود که می‏شد در آن مسایل خصوصی زندگی قدرت‏مندان را زیر ذره بین مجلات زرد قرار داد و از حقیقت سردرآورد. استاد می‏گفت یکی از خطیبان جمعه تهران خانه‏ای در جماران دارد که سنگ روکار آنرا دستور داده مستقیما از ایتالیا بیاورند. کسی هست که تایید یا تکذیب کند یا باید اصلا طرح این سوال را فراموش کنیم؟ البته اگر ایشان خطیب جمعه نبودند مهم نبود هر چقدر هم خرج خانه‏اش کند ولی درباره خطیب باید بیشتر بدانیم. از یک بسیجی شنیدم که واردات لوازم الکترونیکی در انحصار پسر یک روحانی برجسته جناح راست است،‏ به این معنی که هر کس می‏خواهد واردات انجام دهد باید به ایشان پورسانت بدهد. آیا این سخنان آشنا نیست؟ همان کدهایی که احمدی‏نژاد می‏داد. نهایتا دولت با آزاد کردن واردات و لغو مجوزها قدم مهمی در راه مبارزه با فساد برداشت. البته اگر هم اینطور هم باشد تعبیر من این است که شبکه‏های غیر رسمی مالی‏ای وجود دارد که برای تامین مالی برخی کارکردهای مهم حکومتی فارغ از قوانین بودجه و بصورت غیرشفاف عمل می‏کنند. اما بنظر من چنین سازوکارهایی باید تعطیل شوند و جای خود را به سازوکارهای قانونی و شفاف بدهند.


  • نویسنده: فرزان حدادی

  • نظرات دیگران ( )

  • پیاده رو خاطرات
    فرزان حدادی[113]
    فرزان حدادی، 29 ساله، ساکن تهران. دانشجوی مهندسی برق، گرایش مخابرات، دانشگاه شریف.

  • بازدیدهای این وبلاگ
  • امروز: 11 بازدید
    کل بازدیدها: 32172 بازدید

  • پیوندهای روزانه

  • اخبار و تحلیل


  • لینک دوستان

  • مطالب بایگانی شده